|
|
|
|
الان تقریبا چند ساعتی میشه که برادرم رفته ببخشید قبلش باید میگفتم که برادرم یکشنبه پیش بعد از ۱۲ سال دوری از سوئیس اومد چقدر روزهای خوبی بود وچقدر تغییر در طی این سالها چقدر مورد استقبال رهام قرار گرفتند وچقدر سوغاتیهای قشنگی برای پسرم اوردند این چند روز این قدر رهام شب بیداری کرد و حرفهای قشنگ زد که خدا میدونه ولی از همه این ها گذشته حسی بود که با دیدن پدرم که پسرش رو بعد از این همه سال میدید داشتم و من دلتنگی اونو دیدم و شاید وقتی بهش فکر میکنی که دوری بچه چقدر سخته دلتنگ تر از هر حسیه و حس پدر و مادر رو بچه ها میفهمند یا نه |
|
|
|
| |
|
|
|
|
امروز اومدم از این روزهای پاییزی پسرم بگم بگم که نقاشی های قشنگش که عمدتا ماهی و وال و درخت سیب و دایره بسته وباز هستش رو رنگ میزنه دوست داره شکل ها رو به هم وصل کنه همه ی علاقه ش به فیلم های حیات وحش ونمو و بامبی و پرنسس کوچولو ست عاشق قایم موشک از نوع زیر پتو قایم شدنه و مدام میگه تو قایم شو من دنبالم بیام (که اول به خاطر این جمله بندی کلی ذوق میکنیم بعد بازی ادامه پیدا میکنه)وای از کلمات جدیدش مثل ولی واما و کنار و دوشت دارم و یه عالمه جمله های دستوریمثل اینکه گاهی میگه اروم باش و بگو چشم یه چیز جالب تو بازیهای این روزها اینه که همیشه ماشینهاش مثل خیابونها پشت سر همه اما حیواناتش کنار هم دایر ه وار چیده میشن کهاصولا پلنگ از همه قوی تره واگه کسی بخواد کار بدی بکنه با پلنگ رهام طرفه رهام از ابزار نقاشی مداد شمعی رو بیشتر دوست داره و در روز میانگین بین( ۱۰ تا ۲۰ )کتاب میخونه یه کار جالب دیگه اینه که به من و امیر سعی میکنه کلمات رو انگلیسی بگه اما با بقیه کاملا فارسی حرف میزنه نوع ارتباطش با غریبه ها هم بستگی داره به برخورد اونها که باز یه کوچولو کمتر شده و اصولا الان از محیط خونمون بیشتر از هر جایی خشش میاد و این یه چیزهایی از این روزهای پسرمه |
|
سه شنبه بیست و دوم آذر 1390
|
|
|
|
| |
|
اولین چتر
|
|
|
این روزهای بارونی وبرفی خیلی قشنگن ومن از بچه گی هم هوای ابری و برفی و روخیلی دوست داشتم یکی از اون نمادهای این روزها چتره که برام همیشه دوست داشتنیه تقریبا ۲هفته پیش وقتی رفتیم بیرون خبری از بارون نبود اما یه دفعه جوری شد که از اولین مغازه یه چتر برای پسرم خریدیم خودش انتخاب کرد یه چتر کرمی با خالهای قهوه ای وای که راه رفتن توی هوای خوب با یه پسر کوچیک که یه چتررو با دو تا دستاش گرفته ومثل یه قارچ کوچلو ی خوردنی با احتیاط مواظبه که پاهاش تو اب نره و چترش هم خم نشه واقعا غیر قابل وصف کردنه تازه گاهی یادش میومد که مامیش چتر نداره و اون وقت باید چتر رو روی سر من هم میگرفت البته تا مطمئن شد که خیس نمیشم خوابید و من موندم با یه پسر که چسبیده بهم با یه چتر کوچلو که دلم نمیومد ببندمش اما از اون روز به بعد کم پیش اومده که پیاده روی توی بارون داشته باشیم ولی پسرم مدام میگه وقتی بارون میاد سر سره ها خیس میشن و نمی تونیم بازی کنیم و یه عالمه تعریف که همش مربوط به اون تجربه ی قشنگ دو نفرمون بود میکنه |
|
چهارشنبه هجدهم آبان 1390
|
|
|
|
| |
|
عروسی عمو محبب
|
|
|
وای که چقدر عروسی عمو محمد وسونیا و مسافرت چند هفته ای مون بهت خوش گذشت وای که چقدر همه عاشقت شدن با این کارهات و حرفهات و لباسهات عزیزم منم عاشقتم امیدوارم همیشه از ته دلت روزگار بهت خوش بگذره (توصیف حضور رهام تو عروسی باشه برای یه فرصت دیگه) |
|
|
|
| |
|
تصویر ذهنی
|
|
|
بعد از اون ماجرای چنگ زدن گربه ما داستانها داریم با پسر مون که از گفتن مقدار کمش هم عاجزم اما مهم تر از همه اینه که رهام از دکتر و محیط بیمارستان وکلا دارو بدش اومده اونم به دلیل واکسن های متعدد و پشت سر هم که براش زدیمه تا جاییکه الان هم که سرما خورده بهانه های با مزه ای میاره که دارو نخوره مثلا میگه اگه من دارو بخورم پلیس میاد یا این که اخه من کوچیکم نمی تونم دارو بخورم دیده اه من و امیر کلی راجع به دارو و دکتر وغیره توضیح دادیم اما موفق نبودیم امید واریم این ذهنیت حد اقل یه کم بهتر شه (این روزها خواب نا مرتب ،لجبازیهای زیاد ،کم غذایی وشیطنت های حین غذا،گولهای من وامیر از جمله خصوصیتهای این روزهای پسرمون به شمار میره) |
|
یکشنبه بیستم شهریور 1390
|
|
|
|
| |
|
|
|
|
دیشب رفته بودیم یه بوستان نزدیک نیاورون که من خیلی دوستش دارم چون خیلی دنج وارومه یه چند دقیقه ای که گذشت طبق معمول رهام برای بازی دنبال چند تا بچه کرد و ما برای این که بیشتر ببینیمش رفتیم همون نزدیکیا نشستیم و چند تا گربه ی شیطون هم اومدن اونجا رهام هم یه لقمه غذا خودش میخورد یه لقمه میداد به اونا که یه دفعه اون گربه ی نا قلا رهامم رو چنگ زد و ما سریعا بردیمش پیش دکتر وگفت باید ۵ نوبت واکسن بزنه و همون موقع دو تا براش زد هر چند می گفت زیاد درد نداره اما رهام خیلی گریه کرد و من هم که خودم و مقصر میدونستم گریه کردم واز رهام به دلیل این که مراقبش نبودم کلی عذ ر خواهی کردم امیدوارم دیگه از این سهل انگاریها نکنیم خودمونیم اما خوب کنترل یه پسر کنجکاو که سخت میشه از انجام کارای مورد علاقش منصرفش کر د خیلی سخته و گاهی واقعا انرژی کم میارم |
|
جمعه بیست و هشتم مرداد 1390
|
|
|
|
| |
|
ثروت
|
|
|
گل دو ساله من جشن تولد امسالت خیلی بهت خوش گذشت چون تو جمع پسر عموها وعمو ها وکسانی بودی که به نظرمون خیلی دوستشون داری ما با توجه به این موضوع برای جشن امسال یه سفر چند روزه کنار جمع مورد علاقه ت داشتیم و برات ارزوهای بی نظیر کردیم عاشقانه ترین محبتها نثار تو مهربونم |
|
سه شنبه یازدهم مرداد 1390
|
|
|
|
| |
|
تولد
|
|
|
بهترینم تولدت مبارک نازنینم تولدت مبارک قربونت برم |
|
سه شنبه یازدهم مرداد 1390
|
|
|
|
| |
|
نزدیکای دو سالگی
|
|
|
اولا الان یه دو هفته ای میشه که دیگه به جز مهمونی ها یا گردشهای طولانی رهام پوشک نمیشه دوما هفته ی پیش رفتیم شمال نامزدی عمو محمد که با استقبال شدید رهام مواجه شدیم هم اب بزی با بچه ها هم حضور عروس خانوم وعموها همگی مزید بر علت بودن واما کارای قشنگ که هر روز یه چشمه از اونا رو میشه مثلا پسرم جدیدا از تاریکیبیشتر میترسه ومیگه تو اتاقش اوول میاد که شکار کنه اوول یعنی جغد البته این بر گرفته از کتاب غاز کوچولو هست گاهی هم از اقا گرس و اقا انت صحبت میشه یکی دیگه از کاراش که عاشقشم اینه که یه دفعه میپره میاد بغلم سفت بوسم میکنه یا مثلا وقتی بهش میگیم فلان چیز یعنی چی میگه بزار بشونم یعنی بخونم بعد سریع میره سراغ دیکشنریم ومثلا میخونه ومیگه وای که چقدر روز به روز عسل تر میشن |
|
|
|
| |